![]() |
![]() |
|
|
ترجيح ميدم با من نباشي تا من باشي و اسم يكي ديگرو صدا بزني به جاي اسم من .......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:5 توسط رز سیاه |
|
میدونی چرا همه امشب رو دوست دارن ؟؟؟اصلا میدونی چرا خدا یلدا رو امشب قرار داده ؟؟؟میدونی چرا یلدا اینهمه زیباست و خاطره انگیز ؟؟؟ عشقم خدا یلدا رو به خاطر تو آفرید چون میدونست که میخواد همچین شبی تو رو به ما زمینی ها هدیه بده تمام زیبایی های امشب به خاطر توست امروز تماما بوی عطر تو را حس میکنم میبینی که خدا چقدر دوست داره !!!همه ی این خوبی ها به خاطر توست پاییز با تو به پایان میرسد تا همیشه در یادها بماند زیباییش پاییز را عاشقونه تر کردی وقتی که یلدا متولد شدی ای کاش یلدا اینقدر زود به پایان نمیرسید عشق من تولد پاییزیت مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 7:17 توسط رز سیاه |
|
|
از توی خیابونها و کوچه ها که رد میشم وقتی دود اسپند هیئت های عزاداری و صدای بلند مداحی عمو عباس به گوشم میخوره یه حس عجیب میآد سراغم نمیدونم چیه اما میدونم منو به خاطرات میبره به گذشته به سال پیش و سال های پیش ............... دلم این روزها زیاد میگیره برای اونهایی که دوست داشتم و دیگه نیستن و شاید هم دیگه برنگردن اما خدارو شکر که الان محرم و میشه به هر بهونه ای گریست و حق حق زد و کسی ازت نپرسه چرا اشک میریزی ؟؟؟و تو بخوای هزار بهونه ی جور واجور براش بیاری نمیدونم شاید دارم افسرده میشم شاید دارم دیوونه میشم اید به قول بعضی از دوستام واقعا این چند وقته دپرسم اما بدترین حالت دپرس بودن اینه که کسی نباشه که درکت کنه حالا هی بگین بسه دیگه از فاطمه (فامزی ) نگو اما ببینید وقتی نیست نمیتونم با کسی راحت باشم آخه کسی درکم نمیکنه منم هرچی میام اینترنت که شاید فامزی باشه و کمی باهاش بچتم اما باز میبینم که نیست و با کلی غصه و اشک هر شب میرم میخوابم
ا آخه آدم یه دختر خاله رو یا اصلا یه دوست رو مگه چقدر میتونه دوست داشته باشه و بهش وابسته باشه که حالا با نبودنش اینطوری مثل من بهم بریزه ....................... ببخشید که هی میام اینجا از این خزعبلات مینویسم اما تنها کاریه که این مدت آرومم میکنه پ.ن توی این شبا برای منم دعا کنید فراموش نشه ها برای سلامتی مائده جونم هم بیشتر دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22:30 توسط رز سیاه |
|
|
این محرم آمد با کلی غصه دیگه با کلی غم یک سال پیش منو فامزی محرم رو چطور گذروندیم و حالا اون توی سوئد و من اینجا کنج خونه غمگینم بازم به یاد نبودنش افتادم محرم یه کوله بار غم برام آورد کلمه ها خسته شده اند که اینقدر من گفتم ای کاش اینجا بود و نیست خسته شدم اینقدر به این همه خاطرات خوب فکر کردم و عذاب کشیدم و اشک ریختم دیگه اسمش هم میاد خیسی اشک رو روی گونه هام حس میکنم فقط دارم به این فکر میکنم که خوشی ها یی که داریم یه روز باعث گریستنمون میشن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:11 توسط رز سیاه |
|
|
سفره های آنچنانی پهن میکنید و قرآن میخوانید و سپس گوشت برادر مرده خود را می خورید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:4 توسط رز سیاه |
|
|
آدمها تغییر میکنند مثل تو نه فکر کنم اول من تغیر کردم بعد تو نمیدونم دقیقا یادم نیست اما مطمئنم که هر دوتامون تغییر کردیم من مغرور تر شدم و تو از غرورت کم کردی من کم عشق تر شدم و تو احتمالا عاشق تر من زیباتر شدم و تو کمی زشت تر از قبل من ارومتر شدم و تو شلوغ تر خلاصه توی این مدت کلی اتفاق افتاده کلی تغیرات رخ داده اما یه چیز از بین نرفته اونم خاطرات فراموش نشده ی هر جفتمان است خاطرات مشترکی که با هم داشتیم اصلا نمیدونم چرا امشب به یاد این حرفا افتادم شاید جرقه اش از وقتی زده شد که فهمیدم دیگه قهوه نمیخوری و من هم کمتر چایی میخورم شاید از مهربون تر شدنت شاید هم از خواندن این شعر (خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم ) و دیدن نگاه پر از حرف تو سکوت تو و بستن کتاب و عوض کردن حرف اما فکر میکنم نیازی به شعر نبود من بی خاطراتمان هم میتونم ثابت کنم کیستم !
پ.ن + پایان ناراحت کننده است حتی اگر پایان یک همکاری باشه + به من چه اصلا خودتون کمی شکر بهش اضافه کنید + همه ی اونا رو یادمه همه ی کافی شاپ ها رو میخوای به ترتیب اسم ببرم؟حتی رستوران ها رو شرط میبندم باهات + نمیدونم جرا بعضی وقتها به من میگن فراموشکار ؟ حداقل در رابطه با مسائل عاطفی این حرفو قبول ندارم + دلم برنامه سازی میخواد خیلی زیاد با یه اکیپ خوب مثل برنامه ی سرای من و عواملش + فکر کنم رکورد پی نوشت زدم + خب چی کار کنم گاهی این ذهنم پر از خزعبلات میشه مثل الان +دلم فقط تنهایی میخواد همین + البته فکرامو که میکنم میبینم به یک سفر هم نیاز دارم شدیدا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:28 توسط رز سیاه |
|
|
وبلاگ جونی تولدت مبارک این عزیز دل من امروز یک ساله شد(اگوری مگوریای من ) فقط ۱۵ روز با تولد خودم فاصله داره پ.ن + وبلاگمو با همه ی دوستایی که توی این یک ساله همراهم بودن دوست دارم + جا داره از آدمک که در ساختن این وبلاگ نقش موثری داشت تشکر فراوان کنم + تازه این وبلاگ باعث پیدا کردن یه دوست خیلی قدیمی و خوب من شد که آیدا جونمه و خیلی خیلی توی این مدت سعی کرده جای خالی فامزی رو برام پر کنه و هوامو داشته باشه + راستی اگوری مگوری همون تیکه کلام (سید) توی عصر یخبندان
این شعرم به مناسبت چهارمین سالگرد شهدای اصحاب رسانه به خصوص شهید( سید محمد طاووس شیرازی عزیز ) مینویسم از فاضل نظری
یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند این بار میبرند که زندانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانیت کنند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:55 توسط رز سیاه |
|
|
آه از این رسم روزگار اصلا لعنت به این رسم و رسومات که ما بهش میگیم رسم روزگار وقتی یکی رو ازم جدا میکنه دلم میخواد ویرونش کنم دلم میخواد تیشه به ریشه اش بزنم اصلا ازش متنفرم وقتی هر کسی رو که دوست دارم اینطوری ازم جدا میکنه ............ آه مائده مائده مائده من توی این مدت کمی که تو رو شناختم بهت وابسته شدم احساس میکنم روح منو تسخیر کردی مائده به یاد این میافتم که چطوری وقتی من حرف هم نمیزدم اما تو درکم میکردی و از چهره ام یا صدام میفهمیدی چم شده و چی میخوام اشک امونم نمیده مائده دلم برای شیطنت هات و دویدنت هات لک میزنه چطور بدون تو سفر برم چطوری بدون تو خاطره داشته باشم مائده چرا بدون خداحافظی رفتی ؟ بی معرفت اگه بدونی وقتی شنیدم رفتی چقدر گریه کردم تو شب قبلش با من صحبت کردی و صبح انگار همون برف لعنتی تو رو با خودش برد چقدر غم انگیز بود شنیدن اینکه بدون مائده باید باشم یاد اولین روزی می افتم که دیدمت لباست سر تا پا سفید بود عین فرشته ها بودی و آروم نشسته بودی و صدات در نمی اومد مائده دلم میخواست باشی دلم میخواست بازم زنگ بزنی باهام حرف بزنی دلم میخواست تا اراده میکردم میومدم میدیدمت خیلی دلم شکست تا حالا احساس نکرده بودم به کسی اینطوری روحی وابسته شده باشم نمیدونم شاید جفت روحی حقیقت داشته باشه اما معتقدم تو جفت روحی منی فقط امیدوارم اونجایی که هستی قدرتو بدونن
(ساده )شعری از فاضل نظری: عاقبت میهمان یک نفریم مرگ با طعم تلخ شیرینی پ.ن +بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ..... + دیگه باور کردم تلخ ترین چیز به یاد اوری خاطرات شیرین گذشته است حالا دیگه بهم ثابت شد . + حالا دیگه میترسم بگم کسی رو دوست دارم اما به خاطر اینکه خیلیا علاقه مندن میگم که این اواخر هر چی میگذره میبینم نفیس جونم خیلی ماه و پر از احساسات دوست داشتنی و مخصوص خودش مثل اون وقتایی که اس ام اس اغفال برام میده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:19 توسط رز سیاه |
|
|
ما آدمها هر روز همدیگرو میبینیم و به هم لبخند میزنیم و به هم سلام میکنیم ما حتی گاهی همدیگرو به اسم کوچک صدا میکنیم و با هم دست میدیم گاهی همدیگرو در آغوش میگیریم اما هیچ وقت فکر نمیکنیم در وجود هر کدوم از ما چه مشکلات و دل مشغولی هایی نهفته است فکر هایی که گاهی خواب رو از چشمان ما میگیره و گاهی گونه های ما رو در تنهایی خیس میکنه ما آدمها از اس ام ا س ها و پیام های خصوصی که برای دوستانمان میاد هیچ وقت با خبر نمیشیم اس ام اس های که گاهی روح مارا هم در گیر میکند و یا پیام خصوصی از یک دوست قدیمی که تن مان را به لرزه در می آورد آه..........................چه دنیای بدی است وقتی ما در کنار هم هستیم و تنهاییم وقتی توی دفترچه تلفنمون کلی شماره با اسم کوچک و فامیلی نوشته شده اما به هیچ کدوم نمیتونیم زنگ بزنیم تا درد و دل کنیم ما آدمها هر روز تنها تر میشیم
(یهودا ) از فاضل نظری : خیانت قصه ی تلخی است اما از که مینالم؟ خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را پ.ن + تنهایی قصه ی جدیدی نیست +جا داره بدین وسیله از همهی شما عزیزانی که تولدمو تبریک گفتین و حتی هدایای گرانبهایی دادید تشکر فراوان کنم امید است جبران کنم همه ی شما رو دوست دارم که به یادم بودبد و شرمنده ام کردید + فردا قراره یه اتفاق مهم بیفته فقط دعا کنید چون نیاز به دعا داره تا انجام بشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:5 توسط رز سیاه |
|
|
اولين روز آخرين ماه سومين فصل سال دقيقا 22 سال پيش يه دختر به قول خواهر كوچكترش ( جوجه اردك زشت ) به دنيا اومد مامانش ميگفت خيلي زشته ،اما پدرش خيلي دوسش داشت ،مثل همين الان اولين فرزند خانواده بود ،اولين دختر خانواده ي پدري، اولين نوه ي خانواده مادري خلاصه ديگه با اين اوصاف خودتون فكر كنيد كه احتمالا چقدر همه دوسش داشتن پدرش ميخواست اسمشو بذاره فاطمه مادرش تصميم داشت اگه پسر باشه اسمشو بذاره علي اما وقتي دختر شد گفت ميذارم آناهيت اما نميدونم چي شد شناسنامه ندادن يا نظر مادرش تغيير كرد كه اسمشو از توي كتاب فرهنگ نام هاي كردي گذاشتن گلاره به معناي مردمك چشم البته تفسيرش اينه: كسي كه مثل مردمك چشم عزيزه ديگه چي بگم ؟؟؟ آهان از اولش هم دوست داشت پشت دوربين باشه وقتي كوچيك بود و ازش ميپرسيدن ميخواد چي كاره بشه ميگفت بازيگر ، آخر هم كه ميبينيد يه مجري و گزارشگر شد وقتي بچه بودم اصلا شيطون نبودم برعكس خواهر و دايي كوچكترم هميشه دوست داشتم يكي از بزرگتر ها برام كتاب بخونه خودم هم كلي داستان ميبافتم البته يادم رفت بگم جوجه اردك زشت وقتي به 4 سالگي رسيد خيلي خوشگلتر شده بود و اصلا با روزي كه به دنيا اومد قابل مقايسه نبود، و الانم داره سير تكاملي رو طي ميكنه روز به روز خوشگلتر ميشه ،بزنم به تخته چشم نخوره وقتي بچه بود پدر مادرش خيلي عذاب كشيدن ،هميشه خون دماغ هاي شديد ميشد ،و وقتي هم كه حدود 4:30 ساله بود به علت تشنج توي بيمارستان مرد اما از اونجايي كه خدا ميخواست كامل نمرد و دوباره به زندگي برگشت الانم خوبه و خدا رو شكر مشكلي نداره خدا بهش كلي نعمت داده ،اوليش يه پدر كه فرشته است آدم نيست. يه مادر كه با تمام وجود زندگيشو وقف بچه هاش كرده و يه خواهر گل دوست داشتني كه اگه نباشه منم نيستم و اين همه دوستاي خوب كه احتمالا خود شما هم يكي از اونا هستيد بله با شما هستم دوست عزيز و حالا يك سال بزرگتر شده ام بزرگ شدن خوبه اما از يه جهاتي خيلي درد آوره ،خب بهتره دربارهي بدي ها در اين روز زيبا حرف نزنيم پيشاپيش از تبريكات صميمانه ي همه ي شما قدرداني ميكنم پ.ن + اينم قالب جديد به مناسبت روز تولدم باتشكر رز سياه اول /آذر/ 1388 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 7:57 توسط رز سیاه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من گلاره هستم خودم میگم رز سیاه
گزارشگر هستم .و متولد آذر ماه دیگه همین یا به همون شکل قبلی باید بگم من لیلی هستم و مجنون را گم کرده ام ............ |
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|